

نردبان را از کنار دیوار بر می دارند. کفش ها را که کنار دیوار ردیف شده اند بهم می ریزند و سریع می گریزند. طوری که نمی شود تعداشان را بشمارم. سردم می شود. مانده ام بالای آن دیوار، حالا می بینم با رنگ سرخ، کج و ماوج نوشته اند « زنده باد مرگ ». بیشتر سردم می شود. سخت است که خبر مرگم را به خودم بقبولانم.سرم را که بالا می گیرم در اطرافم دیوارهایی می بینم که روی هر کدامشان کسی است که دارد مرا نگاه می کند.
تا مرا دید، دیدمش در خواب. مو های سپید و به هم ریخته، محاسن بلند، ردایی سفید به تن. دستانم را گرفت و بی حرف مرا برد آن سوی دریای بی کران. با اشاره اش بر تکه سنگی به شکل قوچ های گله پدربزرگ نشستم. نگاهش فریادی بود ابراهیم وار بر نگاه اسماعیلانه من. مانده ام در هراسی که طعم ناچشیده عشق را به کام حیوانات درنده چشانده است.
دیدمش در خواب، نه! خواب نبود، رویا نبود. واقعیتی بود بر خوان نهفته خداوندی که ابراهیمش آمده مرا چون اسماعیلش قربانی کند. در این خواب هراس بماند رسوب می شوم همپای تمام لجن های مانده در دنیا.
سردم است و می لرزم. خواب بودم! اما اینجایی که من ایستاده ام همان سنگ قوچی شکل است. کسی نیست. ابراهیم نیست.
بچه اولشان که به دنیا آمد. پوستش سرخ بود. خبرش که به مردم آبادی رسید. شد بوق سلیمان! زن ها به هر بهانه ای جمع می شدند در خانه های هم و بچه ندیده حیدر را نقل پچ پچ هایش می کردند. هفت روز بعد یکهو، بچه تب کرد و مرد. حیدر و زنش بچه را بردند کمی دورتر از گورستان آبادی خاک کردند. چند وقت بعد یک نهال انار روی قبرش سبز شد. مردم می گفتند: « این منطقه و درخت انار، محاله! درخت ِ بی بار».

یک سال بعد سر چله زمستان، زن پا به ماه حیدر سر زا رفت. حیدر ماند و دختربچه ای که شده بود نقل محفل مردم آبادی. هیچ کس بعد از آن حیدر را توی آبادی ندید. بین مردم ول وله افتاد چند نهال انار دیگر توی گورستان سبز شده. سال هاست مردم آبادی، مرده هایشان را چند صد متر آن طرف تر پشت درخت های انار خاک می کنند. هر سال سر چله زمستان، زنی می آید روی همه قبرهای گورستان انار می گذارد.
شب عاشوراست. صدای شیونی مرا را به پشت پنجره و بعد تراس رو به کوچه می کشاند. « زهرا منو ببخش ». پیرزن از پنجره پشت آمبولانس، به داخل آن می نگرد و مدام تکرار می کند « جان مادر! منو ببخش، زهرا منو ببخش» . صدای دسته عزاداری امام حسین (علیه السلام) می آید. نوای نوحه با شیون پیرزن در هم می آمیزد. « اشک چشمان مادرم، ریخته به پای تو حسین/جانم فدای تو، فدای تو حسین ». « زهرا، جان مادر » آمبولانس حرکت می کند. پیرزن چند قدمی بدرقه اش می کند و به آرامی بر سر و سینه می زند. آمبولانس پشت سر دسته عزاداری به آرامی در حرکت است.
با حکم وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ سید مرتضی اسماعیلی طبا مدیرکل سابق ارشاد تهران، به عنوان مدیر کل ارشاد استان قم منصوب شد! ( ۱۸/۸/۹۰)
ضمیمه خبر: { حکم وزیر اینجا } { خبر انتصاب اسماعیلی طبا به مدیرکلی ارشاد تهران اینجا} { خبر تغییر مدیرکل ارشاد استان قم اینجا }
با حکم وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ سید احسان قاضی زاده مدیرکل سابق مطبوعات داخلی به عنوان مدیر کل ارشاد استان تهران منصوب شد! ( ۲۲/۸/۹۰)
{ متن حکم انتصاب قاضی زاده اینجا } { سوابق مدیریتی قاضی زاده اینجا }
سوابق تغییر مدیران در اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان تهران طی سال های اخیر:
خیره می شود به صفحه مانیتور. نور آن چشمانش را آزار می دهد. صندوق پست الکترونیکی اش را چک می کند. انبوه نامه ها از نگاهش می گذرند. مهمترین شان از دوست و همکارقدیمی اش پروفسور هاتف متخصص مغز و اعصاب مقیم آلمان است. پروفسور این بار به صراحت نوشته « متاسفم، فرصتی نمانده» کمی مکث می کند و سرش را به سختی عقب می برد. « شاید یک ماه یا شاید هم یک روز » چشمانش به شدت می سوزند و اشک افتاده اند. « پروفسور اشنایدر هم این را تایید کرد » دستانش می لرزد. به صفحه ارسال نامه می رود. گزینه ارسال به همه را انتخاب می کند. نگاهش را می برد به روی انگشتانش.به سختی دکمه ها را می فشارد.« خط زندگی من از عشق آغاز شد و » مکثی می کند. شاید فرصتی برای پاک کردن این جمله هم نداشته باشد. « ته خط زندگی من اگر م ر گ هم باشد می چرخانمش تا گ ر م شود به عشق. قربان همه شما دکتر امید ماندگار» چشمانش تار می شوند. به صندلی تکیه می دهد و خیره می شود به صفحه مانیتور.
نگاهش مات چراغ است. خیالش خیابان شکوفه، بن بست لاله، بچه ها و گچ های رنگی. بوق ممتد ماشین ها نگاهش را از چراغ می گیرند. جیغ و هیاهوی بچه ها . زهره با خط های سفید خانه های مربعی می کشد و لی لی کنان می رسد به خانه آخر. سرعت می گیرد. ماشین ها ایستاده اند و او سرعتش چون باد. زهره می خواهد خانه هایش را آبی کند.باران می بارد. لاله گریه می کند برای خانه های بی خطش. هیاهوی بچه مدرسه ای ها خیالش را محو می کند. بچه ها یک ردیف روی خط های سفید. خیال و واقعیت به هم می پیچند. تنش می سوزد. مانده در خطی سفید میان خط های سیاه. باران می بارد.
خبر آوردند که امام رضا طلبيدتش. بايد بره مشهد زيارت آقا. بار سفر را بست و با خانواده عازم مشهد شد. توی جاده نيشابور يک اتفاق باعث شد نرسه به مقصد. همسرش در آن تصادف کشته شد. مخالفانش خبر آوردند که امام نطلبيده بودش، موافقانش گفتند به راه عشق حادثه دید.پلیس اعلام کرد خواب آلودگی، پسرش گفت سرعت زیاد، خودش غفلت می دانست.[1]
[1] چقدر بده دور و بر آدم ها پر از حاشیه است. برای هر اتفاقی، تعبیری می کنند. این نوشته یک واقعیت بود که اتفاق افتاده و پر است از تعابیر آدم ها.
عزیز خانم دستشان را گرفت و گفت:« چه خبرتان است افتاده اید به جان هم؟». مهدی و محمد و مصطفی با هم جواب دادند:« من اول اون رو پیدا کردم». با هم اشاره کردند « آنجا، زیر درخت گردو». عزیز خانم لبخند معنی داری زد « این همه قیل و قال برای یک گردو! » . دست بچه ها را گرفت و برد زیر درخت گردو و چیزی درگوششان گفت.مهدی بیلچه آورد.محمد تنگ آب، مصطفی هم گودالی کوچک در کنار درخت کند. با هم گردو را در خاک گذاشته، آب دادند و رفتند.
حالا عزیز خانم هر روز از آسمان می آید کنار درخت گردو می نشیند. مهدی از بالای درخت خودشان گردو می چیند. محمد جمع می کند. مصطفی هم پوست شان را می گیرد. با هم گردوها را می خورند و می روند به آسمان.[1]
[1] این داستان کوتاه کوتاه (مینی مال)را دوست ندارم تغییر بدهم. هرچند دوستانی پیشنهاد دادند تا تغییراتی بدهم.همسرم وقتی خواند گفت:" بیشتر به درد بچه ها می خورد! یک قصه کودکانه است تا یک داستان" گفتم:" سادگی اش خواست خودم بود. نمی خواستم پیچیده اش کنم. ساده نوشتمش و ساده تر تمامش کردم." نظر شما در این باره می تواند راهگشا باشد.